|
 تاريخ تنها علم به حوادث گذشته نيست بلكه علم به حوادث گذشته و علم به قوانين حاكم بر اين حوادث است. چنانكه ابن خلدون ميگويد: «تاريخ انديشه و تحقيق دربارة رخداداها و مبادي آنها و كندوكاوي دقيق براي يافتن علت آنهاست».
تاريخ پند آموز و عبرت آموز است. همين وجهة از تاريخ است كه باعث گرديده رهبر معظم انقلاب در سخنان حكيمانه خود در جمع اساتيد و دانشجويان دانشگاه صنعتي شريف اشاره به دوران شاه حسين صفوي داشته باشند و اين نام را براي مرعوبين در مقابل بيگانه به عنوان صنعت به آنها نسبت بدهد. به همين جهت بر آن شديم كه در نوشتاري بسيار كوتاه اشارهاي به اين دوران (پادشاهي سلطان حسين) داشته باشيم. دوران صفوي داراي ويژگيهاي خاص است يكي از مهمترين اين ويژگيها رخدادهايي است كه همزمان با روي كار آمدن سلسلة هند در آن سوي جهان در حال شكلگيري است. به اين معنا كه همزمان با روي كار آمدن سلسله صفويه نطفههاي غرب جديد با آغاز دورة رنساس كه نوعي بازسازي انديشه ديني محسوب ميشودجهت نجات دين از يوغ سلطه آباء كليسا در حال بسته شدن است. كه البته اين جريان به تدريج در غرب به شكل رقیبی براي انديشه و حيات ديني درآمد. به معناي دقيق كلمه غرب جديد پديداري مربوط به قرنهاي پانزدهم تا بيست و يكم ميلادي است كه آن را بايد در پرتو حوادث و تغييرات عميقي تحليل كرد كه در فاصلة ميان قرن وسطي تا قرن نوزدهم، در عرصة حيات و انديشه آدمي در اروپا جوانه زد. اعم اين حوادث عبارتند از رنسانس، نهضت اصلاح ديني (در مقابل مسيحيت تحريف شده و رفتار غير عقلاني آباء كليسا) انقلابهاي آمريكا و فرانسه، پيدايش ناسيوناليسم وتبديل امت مسيح به ملتهاي مسيحي انقلاب صنعتي، پيشرفت علوم طبيعي، تكنولوژي، رشد و تحول علوم پزشكي و علوم انساني، ابزارهاي جديد جنگ، ارتباطات نوين، برنامة بهداشت عمومي و آموزش همگاني، نهضتهاي جديد در فلسفه و هنر، مذهب و ... به طور خلاصه در پرتو اين تحولات است كه ادعا ميشود انساننوين غربي متولد شده است و جهان جديد توسعه يافته اروپايي حاصل آمده است. و همة اين موارد حاصل نشد، مگر به واسطة مبارزه با دين . البته دين تحريف شده و عقل گريز و علم گريز و جزمگرا و خرافي ديني كه نشانههاي زيادي از آفتزدگي و بيماري به جنين خويش دارد به گونهاي كه تنها راه رشد بشري در از بين بردن آن حاصل ميشود همزمان با اين دورة غرب كه گامهاي اوليه آن برداشته ميشود در اين سوي عالم سلسلة صفويه در حال شكلگيري است كه مهمترين ويژگي آن متحد كردن سرزمينهايي بود كه روزگاري در دروة ساسانی و سپس در دروة ايلخاني با يكديگر پيوند يافته بودند، اين پيوند مجدد ميتوانست نقش تاريخي اين سرزمين را در عرصة فرهنگ و تمدن اسلامي زنده كند، اين آرماني بود كه تا اندازة بسيار زيادي در آغاز سلسلة صفويه محقق گرديد، در واقع ايران، از آغاز صفويه به اين سو، قدم در راه جديدي گذاشت كه پيش از آن اين راه را نمي شناخت، راهي كه تاكنون نيز به رغم همة فراز و نشيبها، پيروزيها و شكستها، تنها راهي است كه ميتواند ايران مستقل را در صحنة سياسي جهان به عنوان نگيني درخشان حفظ كند و نقش محوري آن را در جهان به ويژه به لحاظ مذهبي، فرهنگي و ادبي و ارائة و گفتماني موفق براي نجات همة انسانها استوار سازد. اين بدان معناست كه فرهنگ شيعه در جوهرة خود داراي عناصري است كه در صورت مساعدت شرايط لازم، زمنيه را براي نهضتي پويا، تكاملي، عدالت محور، عقل گرا و حقگرا بسيار توانمند براي دستيابي به توسعة همة جانبه، متكي بر صفات عالية انساني همراه با ايجاد پيوند مستحكم بين زمين و آسمان، استعمار استبداد ستيز، همراه با ايجاد و امنيت و اقتدار و استقلال فراهم آورد. بنابراين پس از به قدرت رسيدن صفويه در ايران و اعلان مذهب تشيع به عنوان ديني رسمي كشور و دعوت از علماي شيعة سراسر جهان براي ورود به ايران، مشي شيعي تغييرات تكاملي خود را شاهد بود و علماي شيعه با توجه به وضعيت پيش آمده و قبول دعوت پادشاه صفوي از سراسر جهان به ايران آمده و به ترويج نهادها، ارزشها و شعار مذهبي اجتماعي تشيع پرداختند. بهتر است گفته شود: به موازات تجدد مادي غربي، نوعي نهضت تحول خواه شيعي در ايران در حال شكلگرفتن بود، كه البته ويژگيهاي خاص خود را داشت، و بر خلاف تجدد غربي كه به انسان تك ساحتي توجه ميكرد. به هر دو ساحت انسان توجه داشت به گونهاي كه فرهنگ جامعه را از فرهنگ بشري به فرهنگي الهي تغيير داد و اثر واقعي اين فرهنگ را نمود ار ساخت و نشان داد كه هر قدر اين فرهنگ در جامعه نمادينه شود به همان اندازه به پيشرفت، رفاه و كمال خواهد رسيد. اما شاهان سلسله صفويه قدر و منزلت اين فرهنگ را ندنستند به خصوص از زمان شاه سليمان كه به علل گوناگونی از جمله بيتقواي، هوس راني حاكمان، قدرت طلبي شاهزادگان و رقابت سياسي دربار و وزراي ايران حاكيمت رو به انحطاط رفت و اقتدار حاكميت مركزي را تضعيف نمود. پس از شاه سليمان صفوي ، فرزندش سلطان حسين در حالي كه بيست و شش سال داشت به مدت سي سال بر تخت سلطنت ايرا ن نشست و اين زماني بود كه به دليل بيتوجهي شاه سليمان فسق و فجور فراگير شده بود، و ديگر از آن صلابت و ابهت سر سلسلههاي صفويه همچون شاه اسماعيل و شاه طهماسب و شاه عباس اول خبري نبود، شاه حسين كه به ندرت از اصفهان بيرون ميرفت بيشتر اوقاتش در حرمسرا يا در قصر فرحآباد طي ميشد. و در آنجا به ديد و بازديد و بر پايي جشن و سرور و برگزاري مراسم عمومي جهت تفويض مناسب مختلف و خلعت سپري ميشد به عنوان نمونه در كتب تاريخ آمده است شاه در آغاز سال 1107 مدت پنج ماه و چند روز را در باغ سعادت آباد سپري كرده، از انجا عازم باغ هزار جريب شده و تازه پس از آن «مركب حشمت و اعتبار به عزم سير و شكار» حركت كرده، در باغ كومه اسكان يافت در تمام دوران سلطنت شا حسين]، درباريان در تلاش براي تصاحب اموال بيشتر و مناصب بالاتر بودند. برگزاري جشنهاي پر زرق و برق و در عين حال پر هزينه، از سنتهاي جاري دربار ايران شده بود. در اين زمان شمار زيادي از خواجگان در حرم شاه بودند كه رشتة امور به ويژه مسائل مالي را در دست داشتند و به دليل ضعف شاه در ادارة امور بر تصميمات گرفته شده اعمال نفوذ ميكردند. اينان كه به طور معمول از داشتن فرزندبي بهره بودند. ثروت زيادي انباشته و در سفر حج ضمن ریخت و پاشهاي فراوان، آنها را به خارج از كشور انتقال ميدادند. اوضاع و احوال شاه سلطان حسين بدينگونه بود كه محمود افغان به ايران حمله كرده و شهرهاي ايران را يكي پس از ديگري به تصرف در آورد و تا آنجا كه وارد اصفهان پايتخت آن روز ايران شد. سلطان شاه حسين تخت و تاج شاهي را خود به محمود افغان تسليم كرده و تمام دربار را به زير سلطه آنها برد. آنچه كه در تاريخ اين دوران جلوه نمايي ميكند مقاومت مردم است كه در بسياري از شهرها با مقاومت خود جوش سپاه افغان را شكست ميدادند آقا شاه حسين كه قادر به تصميمگيري نبودحتي حاضر نبود از مقاومت مردمي دفاع كند. بطور مثال زماني كه تعدادي از مردم به سراي شاهي آمدند و اعلام كردند كه خان هويزه (به عنوان فرمانده جنگ) قصد جنگ با افغانها را ندارد. و آنان حاضرند كه خود به جنگ افعانها بروند شاه خود را به آنان نشان نداد و حتي حاضر به گفتگو با آنان نشد. يكبار نيز علما پيامي براي او فرستادهاند تا دربارة دفاع از شهر باوي گفتگو كننده سلطان حسين در جواب گفت عجالتا گفتهايم آش نذري بپزند، اميدواريم كه خطر رفع شود. با ورود محمود افغان به دربار شاهي، شاه سلطان حسين، محمود را در آغوش گرفت. و از او خواست تا با مردم به نرمي برخورد كند. و به او گفت تقدير چنين بوده است كه سلطنت از دست من بيرون رفته و در اختيار تو قرار گيرد و دست او را گرفته بر تخت خود نشاند. اين در حالي است كه سپاه افغان به قم رسيدۀبه دليل مقاومت مردم نتوانست وارد شهر شود چرا كه قميها با نيروي مسلح به مخالفت با آنها برخواستند. و زماني كه به قزوين رسيدند مردم دو روستا در برابر نيروهاي افغان به مقاومت برخواسته و سيصد و بيست نفر از آنان را كشتند و آنان را از منظقه خود بيرون كردند و در پي آن مردم قزوين از خانهها بيرون ريخته و با سپاه محمود درگير شدند و يك هزار و دويست نفر از نيروهاي آنان را كشتند و بقيه آنها به اصفهان گريختند. مردم قزوين با فتواي عالم شهر محمد رضي قزويني با شجاعت تمام در منطق ديال آباد در مقابل افاغنه جنگيدند، اگر چه عالم ياد شده در اين جنگ به شهادت رسيد .و مردم كوه گيلويه نیز مقاومت كردند. پس از محمد افغان اشرف به جاي او نشست در اين زمان كه هنوز سلطان حسين در كاخ زندگي ميكرد. اشرف در مقام آزمايشي از او خواست كه به سلطنت بر گردد سلطان حسين در جواب گفت كه اگر شايستگي داشت سلطنت از او گرفته نميشد. بدنبال اين حرف تاجر را بر سر گذاشت و گفت حاضر است دخترش را نيز به او بدهد. جالبتر آنكه اشرف در آن دوران با مشكلي روبرو بود و آن اينكه عثمانيها نميخواستند افغانها را به رسميت بشناسند، بنابراين از او خواستند تا شاه حسين را به آنان تحويل دهد. اشرف كه احساس ميكرد زنده نگاه داشتن شاه ممكن است مشكل ايجاد كند. دستور قتل وي را صادر كرده و سرش را براي احمد پاشا فرمانده نيروهاي عثماني فرستاد. با از ميان رفتن شاه سلطان حسين و روي كار آمدن افاعنه، نه تنها وضع داخلي ايران به كلي آشفته و ويران شد، بلكه روسها از شمال و عثمانيها از غرب مرزهاي ايران را در نور ديدند و بخشهاي زيادي را به تصرف خود در آوردند و بدين ترتيب ميراث دويست ساله صفوي يكباره از هم پاشيد. يكي از معاصرین شاه حسين در مثنوي مكافات نامه اشعاري را سروده است كه حكايت از رفتار شاه حسين دارد. چو او شاه در عرصه اقتدار نديده است شطرنجي روزگار كريم و نعيم و حليم و رحيم ولي با زن و خواجه ، طفل و حكيم لطیف و نظيف و رفيق و شفيق چو آيينه و آب، قلبش رقيق زبس بود راحم به هر نيك و بد به نامرد هم حرف تندي نزد عدورا نميخواست غمگين كند مبادا كه بيچاره نفرين كند كسي گر زامرش تخلف نمود به رويش زفرط غضب تف نمود! نمودي اگر خصم ملكش خراب همي كرد از غصه چشمي بر آب چو دشمن به ملكش زدي تركتاز نميكرد كاري به غير از نماز چو زهاد رغبت به دنيا نداشت از آن بر خوابيش همت گماشت نه از جود غمگين نه از عدل شاد به باغ «فرح» بوديش دين و داد.
|