|
بسم الله الرحمن الرحيم مقدمه از آنجا كه حس كنجكاوي با فطرت انسان عجين شده است، هيچ انساني بدون دليل، ادعايي را نميپذيرد و سر تسملي در برابر آن فرود نميآورد. در جوامع مختلف مدعيان استانداري، فرمانداري و هر مقام ديگري، با سند و مدرك خود را به مردم معرفي ميكنند، چه برسد به يك مقام والا و با عظمتي مانند نبوت و سفير الهي بودن، لذا ابو علي سينا در كتاب شفا ميگويد: «سفيران الهي از نشانهها و ويژگهاي خاصي برخوردارند تا به وسيلة آن شناخته شوند و از مدعيان دروغگو و تقلبي تمييز داده شوند». و براي اينكه هر كسي با انگيزههاي مختلف و دسيسههاي شوم خود را به اين مقام منتسب نكنند و مردم را به گمراهي و انحراف نكشاند و قواني جعلي و ساختة دست بشر را به نام احكام و قوانين الهي به مردم تحميل نكند بايد ادعايش همراه دليل قاطعي باشد تا ثابت شود كه او با عالم غيبت و بالا ارتباط دارد، و شاهد صدقي بر ادعاي او باشد. به عبارت ديگر سخن از اتمام حجت است، و لو اينكه ممكن است عدهاي با شنيدن كلام رسول خدا9 به صداقت و درستي و راستي او گرايش و در نهايت ايمان بياورند، همانطور كه عدهاي اينگونه ايمان آوردند، و حجت بر آنان تمام شد، و در مقابل ممكن است عدهاي باشند كه با وجود معجزه با زهم ايمان نياورند، و يا حتي نسبت خرافه يا سحر را به معجزه به دهند. مانند: فرعون و فرعونيان كه با وجود دو معجزه، باز ايمان نياوردند. (قال ان كنت جئت بأية فأت بهآ ان كنت من الصدقين* فألقي عصاه فاذا هي ثعبان مبين * و نزع يده فاذا هي بيضاء للنظرين) «گفت: اگر معجزه آشكار بياوريم ايمان ميآوري؟ گفت: بياور اگر راست ميگويي. پس عصايش را انداخت ناگهان مار عظيمي شد و بعد دستش را از گريبان بيرون آورد كه دستاني درخشان بود». پس اعجاز براي اثبات رسالت و تصديق پيامبري پيامبر و يكي از راههاي شناخت نبي و آورندة وحي الهي است. اگر چه علماي علم عقايد راههاي ديگري را هم بيان كردهاند كه در اين مقاله جاي بسط و تفصيل آن نيست، و ما در اين مجموعه ابتدا معجزه را تعريف كرده سپس سؤالات و زير مجموعههاي مختلف آن را بيان كردهايم. <!--[if !supportFootnotes]-->
<!--[endif]-->
فصل أول: معجزه 1 – اعجاز و معجزه چيست؟ اعجاز در لغت عرب به معناي به عجز در آوردن است، و در اصطلاح دانشمندان عقايد و مذاهب، كار خارق العادهاي است كه مدعي نبوت آن را براي اثبات ارتباط با خداي جهان انجام ميدهد، و همه را براي معارضه و مقابله با آن دعوت كند، و هيچ كس نتوانند مانند آن را انجام دهد. 2 – 1. شرايط معجزه معجزه داراي پنج شرط مهم است كه عبارتند از: - خارق العاده بودن؛
- هماره با ادعاي نبوت بودن؛
- تطابق داشتن عمل و ادعا؛
- قابل تعليم و تعلم نبودن؛
- مغلوب عوامل ديگر نشدن.
منظور از خارق العاده بودن اين است كه يك پديده از راه سببي تحقق پيدا كند كه معمولاً ديگران از آوردن آن عاجز باشند، يعني بر خلاف آن روشي باشد كه در نظاير اين نوع پديدهها ديده شده و به ان عادت كردهايم، و علل آن غير از عللي است كه ما به آنها انس و الفت گرفتهايم مثلاً: رشد و نمو را درگذشت و مرور زمان، و بهبودي بيماران را در اثر استعمال دارو و مراقبتهاي پزشكي ميدانيم، و لذا شفا يافتن بيدرنگ و افعي شدن يا قطعه چوب را مخالف با روشهاي محسوس و تجربه شده ميبينيم و آن را يك نوع خرق عادت به حساب ميآوريم. پس اعمال خارق عادت داراي علل غير عادياند، و نيرويي غير از نيروي مادي و فيزيكي دارند. البته اموري هستند ممكن، و در شمار محالات ذاتي و وقوعي قرار نميگيرند. مانند: كارهاي مرتاضان، ساحرها، و اولياي خدا كه همة اينها خارق عادتاند ولي معجزه نيستند. و براي معجزه بودن نياز به قيود ديگري دارند. شكي نيست كه خارق عادت بودن فقط به اين معني نيست كه ديگران از آوردن چنين اعمالي عازج و ناتوان باشند. چرا كه در هر فن و صنعت و علمي و يا حتي در قدرت و نبوغ افرادي وجود دارند كه در حد اعلاي مطلوبيت قرار دارند، بطوري كه ديگران چنان تواني را ندارند. و از آوردن مانند آن عاجزند. بلكه سخن از عمل خارق عادتي است كه نشان دهد. اين فعل مافوق قدرت و توان بشر و از سنخ افعال بشر نيست، مانند: شكافتن آب دريا توسط عصاي حضرت موسي 7، و خشك شدن كف دريا و عبور كردن عدهاي از آن و سپس به هم آمدن آب دريا، نه مانند: تدوين گلستان سعدي و يا شاهنامة فردوسي كه در حد خود كم نظير و حتي بينظير است و تاكنون مانند آن نيامده است. پس در واقع اين عمل خارق عادت كه مورد بحث است همراه با تحدي (مبارزه طلبي) و ما فوق توان بشر است. شرط دوم در معجزه اين است كه با ادعاي نبوت همراه باشد، يعني هدف از انجام اين كار صرفاً اثبات صدق ادعاي نبوت باشد، و اغراض شخص همچون قدرت طلبي، شهرت و مقام خواهي در كار نباشد. پس اگر اعمال خارق العاده از عدهاي صادر شد همراهبا ادعاي نبوت نبود، به آن معجزه گفته نميشود، بلكه به آن عمل، كرامت ميگويند. مانند صدور افعال خارق العاده از عدهاي بر اثر استعداد و يا كمال نفس و يا قواي روحي كه جاي استبعاد ندارد و خلاف عقل هم نيست. مثلاً: حضرت مريم 3 و كيفيت فرزند دار شدن ايشان و نيز جواب سيصد سالة اصحاب كهف و سخن گفتن خداوند با مادر حضرت موسي 7 كه در قرآن كريم آمده است. و نيز مانند شفا دادن كور مادرزاد توسط امام معصوم 7، كه چندين شرط معجزه را دارد ولي ادعاي نبوت در آن نيست، لذا اين گونه اعمال گرچه از حيث ماهيت با معجزه يكي است. ولي در اصطلاح كلامي (در علم عقائد) به آن كرامت ميگويند. شرط سوم اين است كه عمل با ادعا تطابق داشته باشد. يعني اگر مدعي نبوت ادعا كرد كه شخص نابينا را شفا ميدهد، بايد به اين ادعا عمل كند، چرا كه اگر خلاف آن صورت پذيرد يعني به جاي شفا يافتن، بميرد و از دنيا برود، نه تنها نشانة ارتباط با مقام ربوبي نهيست بلكه نشانة كذب و افتراء است. مانند: مسيلمة كذاب كه ادعاي نبوت كرد و گفت: آب دهانم را به دورن اين چاه ميريزم، خواهيد ديد كه چاه جوشش ميكند و پر آب ميشود. ولي همه ديدند كه چاه خشك شد و آن مقدار آب كم هم از بين رفت. شرط چهارم اين است كه معجزه قابل تعليم و تعلم نيست، بر خلاف اعمال مرتاضان كه اگر تمرينهاي زيادي انجام بدهند و اساتيد خوبي ببينند، قدرت انجام آن كارها را پيدا ميكنند. شرط پنجم اين است كه معجزه مغلوب عوامل ديگر نميشود. به عبارت ديگر كسي نميتواند لوي آن را بگيرد و يا آن را ضعيف كند و يا اثرش را خنثي سازد. بر خلاف مرتاضان و ديگران كه ممكن است شخصي عملي انجام دهد كه بعاث از بين رفتن عمل مرتاضان ديگر شود و يا آنها را خنثي كند. خلاصه اين كه معجزه چه در حدوثش و چه در بقائش مغلوب عملي ديگر نميشود. پس از تعريف و شروط معجزه، نظريات مطرح در اين باب را مورد بررسي قرار ميدهيم. نتيجهگيري: با توجه به تعريف معجزه كه مورد قبول غالب علماي فن كلام است و نيز با توجه به شروط و قبود پنجگانة آن به راحتي ميتوان معجزه را از غير آن مانند اعمال مرتضان – كرامات اولياي الهي – شعبده بازيها و كارهاي روحي و رواني، تميز و تشخيص داد. فصل دوم: دو نظريه در باب اعجاز الف – نظبرية اول (تأويل) عدهاي معجزه را قبول دارند ولي با استفاده از توجيه و تأويل عقلي آن را همانند امور عادي و طبيعي دانستهاند كه به نظريه تأويل مشهور است. يعني اين عده عبور كردن حضرت موسي 7 از دريا و نيز تبديل شدن عصا به اژدها را جرياني عادي و طبيعي ميدانند نه خرق عادت، (البته اين نظريه در واقع انكار معجزه است ولي به شكل محترمانه و چه بسا معجزه و امور خارق عادت را امري خرافي ميپنداشتند و براي پيراستن خرافات از اسلام دچار انكار معجزه شدهاند و در واقع از چاله بيرون آمده و به چاه افتادهاند) آنان بر اين ادعا دو دسته از آيات الهي را بعنوان مستندو دليل خود آوردهاند كه عبارتند از: - آيات سنن الهي: در اين آيات نظام خلقت سنت الهي معرفي شده، و بر تغيير ناپذير بودن آن تصريح دارد. مانند آية شريفة (سنة الله في الذين خلوا من قبل و لن تجد لسنة الله تبديلأ)؛« ... قانون خداوند .... و تو هر گز تبديلي و تغييري در قانون الهي نمييابي». و نيز آية (فلن تجد لسنت الله تبديلاً و لن تجد لسنت الله تحويلا)؛
«... و تو هرگز براي قانون خداوند تبديل و دگرگوني نمييابي». كه با حرف »لن»نفي ابد مي كند. و عدم تغيير و عدم تحويل سنت الهي را بيان ميكند. با توجه به اين دسته از آيات اگر معجزه يك امر غير عادي و غير طبيعي و مخالف عادت جاري باشد، با سنت الهي منافات پيدا ميكند، و چون سنت الهي تغيير ناپذير است پس معجزه يك امر عادي و طبيعي است. - آياتي كه پيامبران ميگويند: ما بشري هستيم مثل شما. مانند آية شريفة (قل انما أنا بشر مثلكم يوحي الي أنما الهكم اله وحد فمن كان يرجوا لقاء ربهي فليعمل عملاً صلحاً و لا يشرك بعباده ربهي أحدا)؛ «بگو من هم بشري هستم مثل شما و فقط بر من وحي مي شود ولي بر شما وحي نمي شود ...». پيامبر9 ميگويد: تمام حاجتها و نيازهاي طبيعي كه شما به آن نياز داريد من هم مانند شما هستم و در حد شما هستم (مثلكم)، و نيز آية (و قالوا لن نؤمن لك حتي تفجر لنا من الأرض ينبوعا * أو تكون لك جنة من نخيل و عنب فتفجر الأنهر خلها تفجيرا * أو تسقط السماء كما زعمت علينا كسفا أو تاتي بالله و الملكة قبيلا * أو يكون لك بيت من زخرف أو ترقي في السماء و لن نؤمن لرقيك حتي تنزل علينا كتبا نقرؤه) و پيامبر 9 در جواب فرمود: (قل سبان ربي هل كنت الا بشرا رسولا)؛ «به پيامبر9 گفتند: ما هرگز ايمان نميآوريم تا اينكه چشمهاي از رمين جاري كني و يا آنكه باغي داشته باشي از نخل و انگور، سپس در وسط آن نهري ايجاد كني و يا آن كه آسمان را تكه تكه بر ما فرود آوري و يا خداوند و فرشتگان را اينجا بياوري تا به ما بگويند تو فرستادة آنها هستي يا اينكه خانهاي از طلا داشته باشي و يا اينكه وقتي به آسمان بالا رفتي نامهاي از بالا خطاب به ما بياوري كه به گويد حامل نامه، فرستادة اوست».
پيامبر 9 در جواب آنها فرمود: اين چه توقعاتي است كه از من داريد سبحان الله آيا من جز اينكه يك بشر رسول باشم، كه خدا او را به ميان شما فرستاده چيز ديگري هستم؟ معتقدين به يان نظريه كه در واقع منكرين معجزه نيز هستند، ميگويند: آنها از پيغمبر معجزاتي خواستند و او در جواب فرمود: من يك بشر هستم مانند شما، لذا ا ز من اين معجزات را نخواهيد، پيغمبر كه معجزه ندارد. در بطلان و رد اين نظريه مراجعه به تفاسير قرآن كافي است، زيرا مفسرين اين آيات را به گونهاي تفسير كردهاند كه با معجزات منافات ندارد، به اين ترتيب كه: اولا: معجزه براي عدهاي است كه در صدق نبوت ترديد دارند، و لذا ميخواهند حقيقت را بفهمند، كه در اين صورت لازم است تا پيامبر امري خارق العاده اظهار كند، ولي مجبور نيست كه هر پيشنهادي را قبول كند و هر كس هر چيزي خواست به پذيرد. ثانياً: درخواستهايي كه در اين آيات مطرح شده است، بخشي از آن غير ممكن است كه اساساً معجزه به آن تعلق نميگيرد، و اين امر خود به خود ناشدني است. مانند اين جمله: «خدا را با فرشتگان بياور و با ما روبرو كن» و بخشي ديگر اموري است بيمعنا، مانند اين مله «برو به آسمان از آنجا نامهاي خطاب به ما با امضاي خدا بياور» غافل از اين كه كسي كه ميتواند خودش را بالا ببرد و از ديد شما مخفي كند، نوشتهاي را هم با امضاي منسوب به خدا ميتواند ارائه دهد. و بخشي ديگر، در واقع معالمه با پيامبر بود نه درك واقعيت و ايمان آوردن به خدا و رسول خدا؛ چرا كه گتفند: (لن نؤمن لك حتي...) نگفتند (لن نؤمن بك) به عبارت ديگر گفتند: ما به نفع تو ايمان نميآوريم مگر اين كه به نفع ما چنين كاري كني. آنها رشوه ميخواستند لذا پيامبر فرمود: (سبحان ربي هل كنت الا بشرا رسولا). من پيغمبرم و آمدهام تا ايمان به خدا را به شما بياموزم، نه اين كه فقط عدهاي را دور خودم جمع كنم. بنابراين، اگر منظور آنها اين بوده است كه پيامبر به عنوان فردي از افراد بشر اين كارها را انجام دهد، نهايت جهل است؛ زيرا بشر كجا و چنين كارهايي انجام دهد نهايت لجاجت در ايمان آوردن به او است. و اقتضاي رسالت ابلاغ پيام الهي از راه انذار و تبشيراست نه اينكه خداوند قدرت غيبي خود را هم به او واگذار كند و او را بر آفريدن هر چيزي قدرت دهد. و به فرض محال كه چنين باشد، پيامبر چنين ادعايي نكرده و بارها گفته است: كه من مانند شما هستم با اين تفاوت كه به من وحي ميشود، پس اين گونه پيشنهادها با اين كه باطل بودن آن آشكار است، عجيب است. بنابراين، با توجه به آية شريفه، دو كلمة «بشراً و رسولاً» در تماميت جواب دخالت دارند. «بشراً» جواب از پيشنهاد آنها است كه آن حضرت خودش چنين و چنان كند، و «رسولاً» جواب از اين است كه اگر تو فرستادة خدايي از خدايت قدرت برآوردن اينگونه امور را بگير. ب – نظرية دوم: (مشيت الهي) قائلين به اين نظريه معتقدند، كه عالم آفرينش و تمام پديدهها آيات خدا و معجزه و نشانة حكمت و قدرت خداست، و مشيت خداوند نظام عالم را اينگونه قرار داده است. و از طرفي عالم آفرينش جريان منظمي دارد و بر اساس قانونهايي كه خداوند وضع كرده سير ميكند كه اگر عملي و كاري را خداوند خواست كه اينگونه نباشد همان لحظه قانون عوض ميشود. به عبارت ديگر قانون تابع ارادهي خداست. تاكنون قانون بر اين بوده است كه شخص مرده زنده نميشود ولي در موردي مثلاً پيامبر براي اثبات حقانيت خودش مرده را زنده ميگرداند. و اين زنده كردن كار خداست نه كار پيامبر، معجزه كار خدا و خلاف قوانين طبيعي است. نه خلاف قانون عقل. بشر وجود قوانين طبيعي را كشف ميكند نه ضرورت آن را، يعني فقط مييابد كه اين جريان به اين شكل وجود دارد اما عقل نميداند كه آيا ضرورت دارد كه حتماً بايد اينگونه باشد، يا ضرورتي ندارد؟ مانند: قوانيني كه براي جامعه و زندگي انسان وضع شده اس، كه فقط وجود آن را ميبيند. ولي ضرورت آن را نميداند. اساساً علوم طبيعي مبتني بر حس است، و حس فقط وجود اشياء را كشف ميكند، ولي ضرورت داشتن يا نداشتن مفهومي عقلي و ساختة عقل انسان است. به عبارت واضحتر، قانون طبيعت يعني مشيت خدا، و معجزه هم مشيت خداست. معتقدين به اين نظريه ميگويند: آياتي كه سخن از تغيير ناپذيري سنت خدا دارد، منظور قانون پاداش و كيفر الهي است كه روزي به نيكوكاران پاداش و به بدكاران جزا خواهد داد. نه قانون خلقت و طبيعت. از اين رو، دچار تناقض هم نميشويم. زيرا قوانين طبيعي را قطعي و ضروري نميدانيم تا بعداً دچار اين مشكل شويم كه معجزه امري است بر خلافت قانون طبيعت و آن قانون هم توقفناپذير است. و قرار دادي بودن قوانين طبيعي هم بر اساس مصلحت است، البته طرفداران اين نظريه غفلت كردهاند كه: اولاً: ميان قوانين فلسفي و منطقي با قوانين علمي و طبيعي فرق است بعنوان مثال عقل ضرورت حاصل ضرب دو عدد را كشف ميكند ولي ضرورت اين كه فلز حتماً بايد در اثر حرارت انبساط پيدا كند را كشف نميكند. ثانياً: نظام عالم، نظام احسن و اجمل است و قواني آن سنت الهي و لا يتغير است، و اين هم بدليل علو ذات پرودگار است، و منافاتي با محدوديت قدرت خداوند ندارد و خداوند نيز بر طبق عدالت عمل ميكند و اينها اقتضاي ذات الهي است نه اين كه مانعي وجود داشته باشد. ثالثاً: هيچ معجزهاي خارج از قانون واقعي طبيعت نيست و ممكن است بشر آن را نشناسد ولي كشف آن قانون و تسلط بر آن نياز به قدرت ماوراء طبيعي دارد. و در واقع معجزه حكومت يك قانون بر قانون ديگر است. نه نقض قانون. شهيد آيه الله مطهري ; در بررسي ريشة اشكال در اين نظريه چنين آورده است: «مشكل اساسي از طريق فلسفه است نه از طريق علم، علم مدعي محال بودن معجزه نيست و لا اقل سكوت ميكند چرا كه نميتواند به قطعيت قوانين طبيعي حكم كند، يعني بر مبناي علوم دليلي بر لا يتغير بودن قوانين طبيعي نداريم». اما از طريق تفكر فلسفي كار معجزه مشكل ميشود چرا كه از يك طرف وجود قانون عليت (هيچ پديدهاي بدون علت امكان ندارد وجود پيدا كند) را به طور عمومي ميپذيرد و از طرف ديگر قائل به اصل «سنخيت ميان علت و معلول است. (هر علتي فقط صلاحيت براي معلول خاص خود را دارد. و هر معلولي امكان پيدايش از علت معين خود را دارد) با وجود اين در اصل گفته ميشود، چطور معجزه ميآيد و اين را از غير مجراي عادي خود به وجود ميآورد. يعني معلولي را علتي به وجود آورد كه علت آن نيست. پس اشكال از طريق فلسفي است. در اين رابطه علامة طباطبائي ; ميگويد: هيچ معجزهاي خارج از قانون واقعي طبيعيت (قانوني كه بشر ميشناسد ممكن است همان قانون طبيعيت باشد و ممكن است نباشد) نيست ولي توسل به آن قانون يعني كشف آن و تسلط و استفادة از آن قانون مقرون است به يك قدرت غيبي ماوراء طبيعي، و كسي كه معجزه ميكند در واقع با روح كلي عالم، اتصال پيدا ميكند و در قوانين اين عالم تصرف ميكند بدون اين كه قانون را نقض كند يعني قانون را در اختيار ميگيرد كه اين خود بر خلاف جريان عادي است ولي بر خلاف خود قانون نيست. به عبارت ديگر حكومت يك قانون بر قانون ديگر غير از نقض قانون است. مانند حكومت قانون روحي بر قانون بدني و جسمي، چه بسا ممكن است شخص مريضي با تلقين و مداواي روحي معالجه شود، و اين به معناي نقض قانون طبي و پزشكي بدن انسان نيست. قوانين علمي كه براي جهان ميشناسيم مانند: قوانيني است كه يك پزشك براي بدن ميشناسد و ممكن است قوانيني وجود داشته باشند كه ما نميشناسيم و مانند همان قوانين روحي مؤثر باشند يعني يك نحوه حكومت داشته باشند نه اين كه قوانين علمي و طبيعي را نقض كنند. خلاصه و نتيجه: نظرية تأويل كه در نهايت به انكار معجزه ميگرايد، و در واقع براي امور خارق العاده توجيه عادي و طبيعي ميآورند، صحيح به نظر ميرسد، چرا كه غير عادي بودن معجزه با سنت الهي منافات ندارد چرا كه خود سنت خداوند است، و نه با (أنا بشر مثلكم) چرا كه به اذن خدا، در عالم تكوين تصرف ميكند و براي صدق ادعاي نبوتش از امور خارق عادت بهره ميگيرد. اما نظريه دوم (مشيت الهي) هم داراي ايرادات و اشكالاتي است كه به آنها اشاره شد و در نهايت، معجزه قانوني است حاكم بر قوانين طبيعي و لو اين كه علل آن ناشناخته باشد. ولي نقص قانون و خلاف خواست و مشيت الهي نيست. فصل سوم: (آيا معجزه فعل خداست يا پيامبر يا هر دو؟) الف – نظريه أول: از دير باز بين انديشمندان مسلمان ابن نظريه مطرح بوده است كه معجزه فعل خداست، و پيامبر ابزاري پيش نبوده و هيچگونه دخالتي در آن ندارد، مانند: انداختن عصا توسط حضرت موسي و اژدها شدن آن، كه در اين معجزه به موسي گفته شد عصايت را بيند از (و أوحينا الي موسي أن ألق عصاك فاذا هي تلقف ما يأفكون) «و به موسي وحي كرديم كه: «عصايت را بينداز» پس ]انداخت و اژدها شد[ و ناگهان آنچه را به دروغ ساخته بودند فرو بلعيد». و او عصا را انداخت، ولي همانطور كه اشاعره گفتهاند اژدها شدن عصا به دست خداوند بود. به طوري كه موسي هم نميدانست و لذا ترسيد و فرار كرد و خطاب آمد (يموسي أقبل و لا تحف انك من الأمنين) «چونكه او فرار كرد خطاب آمد اي موسي نترس». و يا مانند حضرت عيسي 7 كه با گل مرغي درست كرد و در آن دميد سپس آن گل مرغ واقعي شد. (و اذ تخلق من الطين كهية الطير باذني فتفخ فيها فتكون طير اباذني)؛ «از گل ]چيزي[ به شكل پرنده ميساختي، پس در آن ميدميدي، و به اذن من پرندهاي ميشد». عيسي 7 فقط آن گل را به شكل مرغ درآورد و در آن دميد، ولي مرغ شدن گل ربطي به عيسي نداشت. به عبارت ديگر كار كوچك و مقدمه را انبياء انجام ميدادند و كار بزرگتر ومعجزه را خداوند انجام ميداده است. بنابراين، معزه كار خداست و خداوند آن را به دست پيامبرش اجرا ميكند بدون اين كه نيرو و ارادة نبي در آن امر اثري داشته باشد. آنها معتقدند: اگر كسي بگويد معجزه فعل بندة خدا (پيامبر) است، به خدا شرك ورزيده است، چرا كه كار خداوند را به بندهاش نسبت داده است. از جمله علامة مجلسي ; استناد معجزات به قدرت و ارادة پيامبران را تفويض و كفر صريح ميداند. «ان يقال: انهم يفعلون جميع ذلك بقدرتهم و هم الفاعلون لها حقيقه فهذا كفر صريح دلت علي استحاله الادله العقليه و النقليه و لا يستريب عاقل في كفر من قال به» (اگر گفته شود پيامبران تمام معجزات را با قدرت و ارادة خود انجام ميدهند و فاعل حقيقي هستند اين كفر آشكار است و ادلة عقلي و نقلي بر محال بودن آن دلت دارد و هيچ عاقلي در كفر قائل به آن ترديد ندارد). و نيز ملا محمد صالح مازندراني (م 1086 ق) در شرح اصول كافي عقيدة نسبت دادن معجزات را به پيامبران يكي از مصاديق تفويض ميداند. و همچنين از قائلين اين نظريه اشاعره هستند، چون مؤثر و فاعل را منحصر در خداوند ميدانند و معتقدند معجزه مانند پديدههاي ديگر فعل خداست. ابن تيميه ميگويد: «و آيات الأنبياء من فعل الله سبحانه و تعالي يفعلها آية و علامة ... فأمر الآيات الي الله لا الي اختيار المخلوق والله يأتي بها بحسب علمه و حكمته». (معجزات پيامبر فعل خداست، و پيامبران آن را به عنوان نشانة صدق و علامت تأييد ميآوردند، ... پس معجزات به خدا بر ميگردد، و بر اساس دانش و حكمت آن را ايجاد ميكند، و بشر هيچ نقشي در آن ندارد). فخر رازي نيز ميگويد: «فاعل جميع هذه المعجزات هو الله تعالي لأنا بينا في الأصل الأول أنه لا مؤثر و لا موجد و لا مكون الا الله تعالي ... فثبت بأصل الأول أن خالق كل المعجزات هو الله تعالي» (فاعل تمام معجزات خداوند است زيرا (همانگونه كه قبلاً بيان كرديم) مؤثر و ايجاد كننده و به وجود آورندهاي نيست مگر خدا ... پس با ثابت شد كه خالق تمام معجزات خداوند است). و همچنين سعد تفتازاني و قاضي عضد الدين ايجي و رشيد رضا و عدهاي ديگر از اين نظريه جانبداري كردهاند. و در ميان علماي شيعه اكثر علماي علم عقائد هر چند منكر مؤثريت و فاعليت غير خداوند نيستند، ولي اعجاز را فعل خدا ميدانند نه پيامبر چرا كه معتقدند براي اثبات نبوت و ارتباط مدعي آن با خداوند بايد اعجاز فعل خداوند باشد تا دلالت آن تمام شود نه فعل خود مدعي. علامه حمصي رازي ميگويد: «الخارق للعادة ينبغي من قبل الله تعالي الذي ثبت حكمته و أنه لا يصدق الكذاب حتي يدل علي صدق المدعي فأما ما يكون من قل المدعي فانه لا يدل علي صدقه اذ تصديق المدعي نفسه لا يكون دليل صدقه» (صادر شدن عمل خارق العاده از خداوند حكيم شايسته است، تا دليلي باشد بر صدق ادعا كنندة نبوت، و خداوند دروغگو را تصديق نميكند، و اگر عملي از شخص مدعي صادر شود دلالت بر صدق او ندارد، زيرا مدعي اگر خود را تصديق كند دليل صدق او نميباشد). شيخ طوسي ; نيز در تفسير التيبان بر اختصاص اعجاز به خداوند، مشابه دليل فوق را آورده است. و از اساتيد معاصر، مرحوم استاد محمدتقي جعفري نيز اعجاز را فعل خداوند و نفس پيامبر را معد براي اعجاز ميداند. طرفداران اختصاص اعجاز به خداوند براي اثبات مدعاي خود به ادلة عقلي و نقلي تمسك كردهاند كه در اينجا به طور اجمال به آنها اشاره ميشود. آن ادله عبارتند از: ب – ادلة قائلين اختصاص اعجاز به خداوند: 1. توحيد افعالي: اشاعره فاعل و مؤثر حقيقي را خداوند دانسته و منكر نقش انسانها در اعمال خود ميباشند، و اين عقيده را به معجزات نيز معميم دادهاند، و گفتهاند طبق اصل (لا مؤثر في الوجود الا الله) «مؤثر در عالم وجود فقط خداوند است»، اعجاز را به خداوند نسبت ميدهند. 2. حفظ ارزش اعجاز: به اين معني كه دلالت اعجاز بر ارتباط مدعي آن با خداوند وابسته به اين است كه بگوييم معجزه فعل خداست، تا بتوان اين ارتباط را اثبات كرد، و از سوي دگر بتوان آن را با ساير افعال انسانهاي ديگر تميز و تشخيص داد، پس اگر معجزه كار پيامبر باشد نميشود مدعاي او را نتيجه گرفت. 3. ظواهر آيات: برخي از ايات قرآن كريم معجزه را مستند به خداوند و آن را فعل الهي ميداند. مانند: شكافته شدن دريا براي حضرت موسي ب7 (و اذ فرقنا كم البحر فأنجيكم و أغرقنا ءال فرعون و أنتم تنظرون)؛ «و هنگامي كه ما شكافتيم دريا را براي شما و نجات داديم شما را و غرق كرديم آل فرعون را و شما نگاه ميكرديد». و سرد شدن آتش براي ابراهيم 7 (قلنا ينار كوني بردا و سلما علي ابراهيم)؛ «گفتم اي آتش سرد و سلامت باش بر ابراهيم». و جاري شدن آب از سنگ، بر اثر زدن عصا، و نيز تبديل شدن عصاي موسي به اژدها همانطور كه اشاعره گفتهاند كه در اين ماجرا ترسيدن موسي خود دليل بزرگي است بر انجام نشدن معجزه توسط پيامبر . اما در بررسي دلائل طرفداران اين نظريه نكاتي چند قابل تأمل و دقت است. بررسي دلائل: دليل أول: ديدگاه اهل بيت : (لا جبر و لا تفويض بل أمر بين الأمرين) است، كه مطابق آن تأثير اختيار و افعال انسان قابل انكار نيست، و اين اختيار و قدرت در عرض اراده و قدرت الهي نيست بلكه در طول فاعليت و قدرت خداون است. پس با اين نگاه فعل پيامبر همانطور كه اشاعره گفتهاند همان (أمر بين الأمرين) است نه جبر و نه تفويض، همانطور كه برخي مانند مرحوم مجلسي ; تصور كرده و قائل به آن را در زمرة كفار قرار داده است. دليل دوم: اعجازي كه دليل صدق آوردندة آن است، عملي است كه ديگران عاجز از آوردن مانند آن باشند، اما اين كه آورندة معجزه (پيامبر) خود نيز عاجز باشد از آوردن مانند آن، امري است كه ثابت نشده است. به عبارت ديگر شرط اثبات ارتباط ميان پيامبر و خداوند عجز ديگران است از آوردن معجزهاي مثل معجزة پيامبر، و اما اينكه عجز پيامبر شرط باشد، بدون دليل است. و از سوي ديگر براي شناخت معجزه از اعمال ديگران كافي است كه در شرايط آن تأمل كرد، مثلاً غير قابل تعليم و تعلم بودن و عدم امكان معارضه با اعمال ديگران كه خود سبب تمايز فعلي نبي از افعال ديگران است. دليل سوم: اولاً: بنابر مسلك «أمر بين الأمرين» كه قبلاً بيان شد نقش عليت طولي خداوند در معجزه مورد لحاظ قرار گرفته است و اين با استناد معجزه به پيامبران منافاتي ندارد. ثانياً: دليل فاعل بودن خداوند درتمام معجزات را نميرساند، و نميتواند اصلي كلي ارائه دهد، چرا كه در بعضي از آيات استناد معجزه به خداوند است نه در تمام آيات اعجاز. به عبارت ديگر اين نظريه مبتلي به معارض است زيرا ظاهر برخي آيات استناد معجزه به خود پيامبران است. ثانياً: با توجه به مجموع آيات ناظر بر ماجراي حضرت موسي 7 معلوم ميگردد، كه تبديل شدن عصا به اژدها در وهلة أول (در كوه طور و دور از انظار مردم) خارج از اصطلاح اعجاز است، بلكه در حقيقت نوعي أرهاص است (مقدمه چيني و آمادگي قبل از اعجاز) كه موسي را آماده ميسازد، و زمينة انجام آن را در مراحل بعد و در انظار مردم آماده ميكند، لذا آن حضرت بارها با اذن الهي توانست يان كار را تكرار كند، و به عبارت ديگر خداوند با اين عمل، موسي 7 را متوجه قدرت خود كرد. علاوه بر آن احتمال دارد كه اين ترس يك حالت طبيعي بوده و در مراحل أوليه براي موسي رخ داده باشد. (كه از تفسير نمونه نقل خواهيم كرد). و اما اين كه موسي 7 در مراحل بعيد چه در مقابل فرعون و چه در برابر ساحران، ترسيده باشد، دليلي وجود ندارد. و از سوي ديگر عدهاي معتقدند، عدم دقت در آيات ناظر بر اعجاز عصا، سبب اين توهم شده است، چرا كه آيات خوف موسي مربوط است به مرحلة پس از مشاهدة سحر ساحران و پيش از انجام معجزة خودش، پس اگر خوفي هم بوده است براي مدرمي است كه آگاهي از عمل جادوگران ندارند و جهل آنان سبب گمراهي و تسليم در برابر آنان است، نه تبديل عصا به اژدها. اين ادعا را روايتي از حضرت علي 7 تأييد ميكند، آنجا كه فرمود: «لم يوجس موسي 7 خيفة علي نفسه، بل أشفق من غلبة الجهال و دول الضلال» (خوف حضرت موسي 7 نه بر نفس خود بلكه ترس او از اين بود كه ساحران با استفاده از جهل مردم پيروز گردند و مردم را به گمراهي بكشانند). پس به دليل خوف موسي 7 در وهلة أول، نميتوانيم در تمامي موارد تبديل عصا به اژدها را از آن حضرت سلب كنيم. ج – نظريه دوم: اين نظريه ميگويد: معجزه كار پيامبر و بندة خداست، و معتقد است كه معجزه با قدرت و ارادة پيامبر و صاحب معجزه به وجود ميايد ولي «باذن الله». يعني قدرت را خدا به او داده است ولي اين قدرت متعلق به نفس پيامبر بوده كه به او تفويض شده است. و اين اعتقاد شرك نيست بلكه عين توحيد است، زيرا قدرت و ارادة مستقلي در عرض قدرت و ارادة خدا نيست، بلكه در طول قدرت و ارادة الهي و به اذن خداست، و همان طور كه تأثير اسباب عادي منافاتي با توحيد ندارد، تأثير اسباب غير عادي نيز شرك نيست و منافاتي با توحيد ندارد. علاوه بر آن از آيات نيز چنين استنباط ميشود كه معجزه فعل همان شخصي است كه آن را انجام ميدهد، و خداوند اين قدرت را به او داده است، و اين امر در واقع بر ميگردد به استعدادهاي انسان، يعني بعضيها به چنين مرحلهاي ميرسند كه ميتوانند كارهاي خارق عادت انجام بدهند، و چون استعدادها متفاوت و داراي مراحلي است، اموري از قبيل اعمال خارق عادت و الهامات نمونهاش در همة افراد به طور ضعيف وجود دارد، ولي در پيامبران به حد اعلي ميرسد. با مراجعه به آيات قرآن مشاهده ميشود كه معجزات به شخص پيامبر نسبت داده شده است، ولي همواره به اذن خداست. (و ما كان لرسول أن يأتي بأية الا بذن الله)؛ «پيامبر هر چه مي كند به اذن خداست». (أني قد جئتكم بأية من ربكم اني أخلق لكم من الطين كهية الطير فأنفخ فيه فيكون طيرا باذن الله و أبري الأكمه و الأبرص و أحي الموتي باذن الله) « درحقيقت من از جانب پروردگارتان برايتان معجزهاي آوردهام؛ من از گل براي شما ] چيزي[ به شكل پرنده ميسازم، آنگاه در آن ميدمم، پس به اذن خدا پرندهاي ميشود؛ و به اذن خدا نابيناي مادرزاد و پيس را بهبود ميبخشم، و مردگان را زنده مي گردانم). در اين آيه نسبت فعل به پيامبر است، ولي با اذن خدا، اگر اينها كار خداوند بود، آوردن «باذن الله» لغو بود. پس اراده و قدرت و روح پيامبر مؤثر و واسطة اين امر است، و گاهي سبب اعجاز غير از نفس پيامبر است، يعني پيامبر از خدا ميخواهد و خداوند اعجاز را باب اسباب محقق ميكند، بسياري از اعجازها به همين شكل است. و گاهي تأثير نفس پيامبر است كه خداوند آن را مقرر كرده است، و اين امر مانند چشم بنديهاي متداول نيست كه مثلاً پس از مدتي ببينند در حالي كه آن شخص كور هنوز كور است و شفا نيافته است، و اينگونه هم نيست كه هر وقت بخواهند كاري و معجزه اي انجام بدهند انجام شود، چرا كه اذن خدا بايد باشد، و لذا ممكن است در امري اذن خدا باشد و در امر ديگري نباشد، مانند استشمام كردن بوي پيراهن يوسف توسط يعقوب از فاصلهاي دور، ولي نديدن يوسف در چاه كنعان كه به مراتب نزديكتر بود. سعدي گفته است. يكي پرسيد از آن گم گشته فرزند كه اي روشن روان پير خردمند زمصرش بوي پيراهن شنيدي چرا درچاه كنعانش نديدي بگفتا حال ما برق جهان است دمي پيدا و ديگر دم نهان است گهي بر طارم اعلي نشينيم گهي تا پشت پاي خود نبينيم اگر درويش در حالي بماندي سر و دست از دو عالم بر فشاندي البته حكماي اسلامي در تبيين معجزات مانند: زنده كردن مرده، احضار غايب، شق القمر و شنيدن صداي سنگريزه، ديدگاههاي مختلفي دارند. عدهاي معتقدند پيامبر در اصل ماده و متعلق معجزه تصرف ميكند مثلاً: ماه واقعاً شكافته ميشود و سنگريزه واقعاً به صدا در ميآيد. عدهاي ديگر ميگويند: پيامبر در حس مشترك و قوه مخيلة مشاهده كنندهگان تصرف ميكند به اين معني كه ماه واقعاً شكافته نشده است بلكه در اثر تصرف پيامبر در قواي بينايي حاضران اين گونه به نظر ميرسد. و بعضي ديگر قائل به تفصيل شدهاند، يعني معجزاتي كه تصرف در اصل مادهي آنها مشكل است مانند شكافتن ماه را نتيجة تصرف پيامبر در قواي اداركي مخاطبان توصيف ميكنند، و معجزات ديگر را معلول تصرف در اصل مادهي آنها تفسير ميكنند. ح – ادلة قائلين به اين نظريه: طرفداران اني نظريه براي اثبات مدعي خود به ادلة عقلي و نقلي تمسك كردهاند كه به اجمال عبارتند از: <!--[if !supportLists]-->1. <!--[endif]-->ظواهر آيات: از ظواهر آيات بر ميآيد كه پيامبران نقش تكويني در معجزات داشتهاند، هر چند كه اين قدرت با اذن خداوند بشد، مانند آيات 78 سورة فاطر و 59 سورة آل عمران كه قبلاً به آنها اشاره شد، در اين آيات معجزه به نفس پيامبران مستند شده است، البته تكرار كلمه (اذن) به دليل عدم توهم استقلال انبياء در معجزه است، به طوري كه توهم تفويض نشود. شهيد مطهري (ره) ذيل اين آية شريفه: (و قال الذين لا يرجون لقاء نا لولا أنزل علينا الملكة أو نري ربنا لقد استكبروا في أنفسهم و عتو عتوا كبيرا) «و كساني كه به لقاي ما اميد ندارند، گفتند: «چرا فرشتگان بر ما نازل نشدند يا پروردگارمان را نميبينيم؟» قطعاً در مورد خود تكبر ورزيدند و سخت سركشي كردند». مي نويسد، اين آيه دلالت دارد بر اين كه نفوس پيامبران داراي يك درجه و مقام خاصي است كه به سبب آن، هم وحي را تلقي ميكنند و با ملائكه ارتباط دارند، و هم كارهاي معجزه آسا را انجام ميدهند. <!--[if !supportLists]-->2. <!--[endif]-->استحالة تأثير مجرد بر مادي: بر اساس اصل عليت و سنخيت در فلسفه هر گونه تأثير و فعل و انفعال در عالم مادي بايد با واسطه و سببيت مادي انجام گيرد، يعني مجرد محض نمي تواند در عالم ماده مؤثر و علت واقع شود، امر طبيعي علت و فاعل طبيعي و مادي ميخواهد. در اين رابطه علامة طباطبايي ميگويد: «در جهان ماده، براي حوادث مادي علل و اسباب ماديه موجود است كه تحقق هر حادثهاي متوقف به تحقق آنها بوده و هيچ گونه تخلفي در كار نيست». امام خميني 1 نيز ميفرمايد: «فلو صدر المتصرمات عنه تعالي من غير وسط و بالمباشرة و المزالة يلزم منه التصرم و التغير في ذاته و صفاته التي هي ذاته» و نيز صدر المتألهين در اسفار، فاعل مباشر افعال طبيعي را قواي جسماني ذكر ميكند. و درجاي ديگر با رد استناد مستقيم افعال طبيعي و جزئي به خداوند كه مختار اشاعره است در تعليل آن به عدم سنخيت مجرد يا ماده اشاره ميكند. محقق لاهيجي درعدم استناد مباشر معجزه به خداوند ميگويد: «چون حدوث امور مذكور محتاج به تحريك ماده و تصرف در طبايع است و مباشرت تحريك و تصرف مذكور لايق به جناب مقدس كبريانه است، لهذا محققين احداث امور مذكوره را بيواسطه نسبت به جلال كبريايي ندهند، و حدوث اين امور را نيز چون ساير حوادث مستند به وسايط سازند، و اين معنا منافي قول به فاعل مختار نيست چنان كه فخر رازي و اكثر متكلمين توهم كردهاند». برخي از دانشمندان معاصر مانند استاد آية الله جوادي آملي و آية الله سبحاني بر دليل فوق تأكيد دارند. - قاعدة الواحد:
اين قاعدهي فلسفي ميگويد: از فاعل و علت بسيط محض (ذات باري تعالي) به طور مستقيم فقط يك معلول ميتواند صادر شود و ساير معلولات، معلول صادر اول است. اين قاعده تمام عالم امكان را (غير از معلول اول) از قلمرو فعل مباشر خداوند خارج ميكند. اين قاعده در نزد فلاسفه و حكماء مبرهن و مسلم است. خ – بررسي دلائل: در تحليل دليل اول ميگوييم: آيات مذكور در مقام صدور بعضي معجزات از پيامبران است، و اين به معناي انحصار معجزات در افعال پيامبران نيست، چرا كه وجود برخي آيات بر عدم استناد معجزات به پيامبران اين مطلب را تأييد ميكند. اما دليل دوم ميتواند نظرية علماي كلام مبني بر استناد اعجاز به فعل مباشر خداوند را نقلد كند، ولي حصر اعجاز در فعل پيامبران را نميرساند، زيرا ممكن است اعجازي با واسطه از طريق تصرف در اسباب و علل طبيعي توسط خداوند صورت گيرد. عين همين اشكال به دليل سوم نيز وارد است يعني ميتوان اعجاز را به غير پيامبر نسبت داد، اما با اتكا به قاعدة واحد و اصل سببيت. در نتيجه ديدگاه و نظرية فلاسفه در استناد اعجاز به نفوس پيامبران بدون اشكال و با مباني ديني سازگار است، ولي ادلة مذكور معجزات را محصور در اين قسم نميكند. نكتة مهمي كه بايد در اين جا به آن پرداخت اين است كه، درمانهاي رواني كه از قديم رواج داشته است و از ابو علي سينا و محمد بن زكرياي رازي نمونههايي نقل شده است، مانند: داستان درمان امير ساماني توسط زكرياي رازي و نيز وجود خواب مصنوعي و كشف شعور باطني و تلقينات كه همگي از امور انكار ناپذير هستند توجيه معجزه را آسان ميكنند به اين معنا كه انسان داراي استعدادهاي قابل ملاحظهاي است كه حد اعلاي آن مربوط به انبياي الهي است كه و اسطة امر خارق عادت ميشدند، اما اين بدان معنا نيست كه معجزات وجود ندارند و هر چه هست همين قدرت بشر و يا خيالات و اوهامات و تلقينات و يا در مانهاي روحي است، زيرا همانطور كه قبلاً بيان شد معجزات اساساً با اين امور تفاوت دارند. خلاصه اين كه معجزه فعل نبي و با اذن خدا است، و اساس اين كار مسألة روح و قواي روحي و توان پيامبر است، و همانطور كه روح بر بدن اثر ميگذارد بر غير خود نيز تأثيرگذار است، زماني كه براي عدهاي از انسانها اين توانانيي وجود دارد كه با اتصال به عالم ملكوت مسائلي را تلقي كنند، و وحي الهي را پس از دريافت ابلاغ كنند، چه مانعي دارد كه قدرت خارق العادهاي را كسب كنند و با ارادة خود در اين عالم تصرف كنند؟ اگر صدور معجزه از پيامبران استبعاد دارد، نزول وحي بايد به طريق اولي استبعاد داشته باشد. بنابراين، انتساب معجزه به شخص پيامبر در بعضي آيات و با انتساب آن به خداوند متعال در آيات ديگر تناقض ندارد، چرا كه هم فعل خداست و هم فعل انبياء، و در بحثهاي كلامي (توحيد افعالي و جبر و اختيار) اين مسأله كه تمام افعال انسان يا هر فاعل ديگري در سطح بالاتر منسوب به خداست، از واضحات و مسلمات شمرده شده است، البته استناد يك فعل و به دو فاعل درعرض هم محال است، ولي اگر در طول هم باشند مانعي ندارد. مانند نسبت دادن مرگ و گرفتن جان انسانها به خداوند، و نيز به ملك الموت و فرشتگان صحيح ميباشد، زيرا در طول يكديگرند و در نهايت منتسب به خداوند است. البته در بحث ما در بعضي آيات فاعل معجزه پيامبران هستند كه به اذن خدا دست به اعجاز زدهاند مانند مرده زنده كردن حضرت عيسي 7 و يا اژدها شدن عصاي حضرت موسي 7 و ... و همچنين در اياتي ديگر فاعل معجزه خداوند است كه درحق يكي از انبياء انجام ميدهد، مانند قرآن كه معجزهاي الهي است در حق پيامبر9 ، و كلمات آن از شخص پيامبر نيست بلكه توسط جبرئيل بر قلب پيامبر وحي شده است. در هر دو صتورت شخص نبي در امر معجزه دخالت دارد يعني وجود پيامبر و دخالت او و نسبت دادن معجزه به او مجازي نيست بلكه وجود استعداد و زمينه توان روحي بالاي پيامبران سبب تأثير ارادة آنها در كائنات ميشود. - نظرية سوم، (اعجاز، فعل خداوند و پيامبر است): قائلين به اين نظريه برخي معجزات را معلول نفوس پيامبران و برخي ديگر را فعل مباشر خداوند ميدانند، به عبارت ديگر قائل به تفصيلاند، و در مقام جمع دو طائفه از آيات هستند، (آياتي كه فاعل معجزه را پيامبر ميداند، و آياتي كه فاعل آن را خداوند معرفي ميكند). و – دلائل قائلين به اين نظريه: دليل قائلين به اين نظريه برخي از آياتي است كه معجزاتي مانند: سرد شدن آتش براي ابراهيم 7 ، نرم شدن آهن براي داود7 ، و جاري شدن آب از سنگ براي موسي 7 را مستند به خداوند متعال ميداند، در مقابل معجزاتي كه مستند به پيامبر است. ي – بررسي دلائل: در تحليل اين دليل ميگوييم: اگر اين استناد بدون واسطه و مباشره است قبلاً بيان شد كه اين ادعا با براهين عقلي و فلسفي ناسازگار است، اما اگر منظور اين است كه برخي از معجزات مستند به خداوند است چون از عهدة پيامبران خارج بوده و آنها نقشي در تحقق آن ندارند، چگونگي تصرف در صدور اعجاز كه امري عادي است روشن نيست، يعني اگر باز از طريق و سائط مادي و يا تصرف در آنها باشد،اين مدعا با اصول فلسفي و عقلي سازگار است و حمل بر انجام فعل توسط علل و اسباب ميشود مانند: حركت ابرها توسط باد، يا جان ستاندن توسط ملائكه، در اين گونه معجزات ترديدي نيست، ولي آيا ميتوان به اين عمل خارق العاد، معجزه (به معناي مصطلح در علم كلام) گفت؟ يا اين كه داخل در معجزة لغوي و عرفي است؟ با تأمل در اين گونه خوارق به اين نتيجه ميرسيم كه تقسيم معجزات به الهي و نبوي خالي از استناد و استشهاد است، مثلاً: سرد شدن آتش براي ابراهيم 7 يك معجزة اصطلاحي نيست بلكه عرفي است، زيرا قيود و اركان معجزه در آن ديده نميشود يعني نه تحدي در آن است و نه براي اثبات نبوت و صدق ادعاي او است، و همچنين تولد حضرت عيسي 7 از حضرت مريم 3 براي اثبات نبوت نيست بلكه ارهاص (مقدمه و زمينة معجزه) است، و نيز جاري شدن آب از صرفة عصاي موسي 7 و شكافته شدن آب دريا و انزال من و سلوي به درخواست پيامبر و يا مردم در جهت ياري آنان بوده است. و برخي ديگر از اين گونه اعمال خارق العاده به دليل عدم ايمان مردم صورت ميگرفته است، حال خواه پيامبر از خداوند خواسته باشد و خواه بدون درخواست باشد، مانند: طوفان نوح و باران سنگ بر قوم لوط . بنابراين، به نظر ميرسد مقصود از استناد بعضي معجزات به خداوند و توصيف آن به فعل الهي از طريق سببيت باشد نه مباشرت، يعني پيامبران در آن معجزات نقش تكويني ندارند بلكه اين نقش از طريق تصرف در علل و اسباب طبيعي و فرا طبيعي است، كه حقيقت آن بر ما روشن نيست، مانند: عصا و يد بيضاي موسي 7. و نيز بعضي از معجزات توسط پيامبران صورت ميگيرد و نفوس آنان نقش تكويني در آن دارد، و اگر پيامبري ميفرمايد: من براي شما معجزه ميآورم (جئتكم بآية) آوردن اعم از اين است كه آن فعل از خود آورنده باشد يا فعل ديگري باشد. البته پيامبران در كنار معجزات خود هميشه از خوارق عادات با اهداف مختلف برخوردار بودند، كه از آنها به معجزههاي عرفي تعبير ميشود. <!--[if !supportLists]-->- <!--[endif]-->نتيجهگيري: نظرية اول كه معجزه را فعل خداوند ميداند و براي اراده و نيروي نفساني پيامبر اثري قائل نيست و سخن از نبي خدا و نقش فعل او در معجزه را شرك و كفر مي داند صحيح نيست، چرا كه نقش پيامبر، همان اثر بين الأمرين است، و قرار دادن ارادة پيامبر در طول ارادة خدا اين مشكل، و مورد قبول حكماء و علماي اسلامي است. نظرية دوم كه معجزه را فعل نبي ولي به اذن خدا ميداند، و نقش تكويني پيامبر را در معجزه برجسته ميداند بدون اشكال است، ولي دلائل آنها فقط مختص به ادعاي مورد نظر نيست، اگر چه انتساب معجزه به پيامبر در بعضي ادله با انتساب آن به خداوند در ادلة ديگر تناقض ندارد، و در بحثهاي اعتقادي در توحيد افعالي و جبر و اختيار حل شده است. و اما نظرية سوم كه بعضي معجزات را مستند به خداوند به بعضي ديگر را مستند به پيامبر ميداند و ر استناد معجزات قائل به تفضيل شده است، خالي از استناد است، چرا كه معجزة خداوند بدون علل و سبب نيست و حتماً پيامبري كه واسطه است بايد داراي شرايط خاصي باشد، و آياتي كه معجزه را به شخص پيامبر نسبت ميدهد، در تمام موارد، معجزة اصطلاحي نيست بلكه معجزة عرفي است. و اگر استناد روشن و قابل ملاحظهاي وجود داشته باشد، برگشت اين سخن به همان نكتهاي است كه در نظرية دوم گفته شد، كه معجزات به دست پيامبر خداست ولي به اذن خدا، و خداوند خواست خويش را از راه و از دست پيامبرش به اجرا ميگذارد، و اين عقيده هم پسنديده است و هم با متون ديني سازگار است. فصل چهارم: (معجزه – سحر – كرامت) الف – فرق معجزه با سحر و كرامت: مسألة ديگري كه در اين جا لازم است به آن به پردازيم اعمال خارق العادة مرتاضان و سحر و جادو و كراماتي است كه از بعضيها صادر مي شود. آيا اين گونه اعمال دليل بر حقانيت آنها است؟ و ايا اين اعمال خارق العاده با معجزات انبياء يكي است و در يك رديف است يا اين كه تفاوت دارند؟ در اين كه اعمال مرتضان و حسر و كرامات، مانند معجزات پيامبران اعمالي خارق العده هستند شكي نيست، ولي قيودي در معجزه وجود دارد كه آن را از ديگر اعمال خارق عادت متمايز ميكند، از جمله اين كه معجزة پيامبران قابل تعليم و تعلم نيست، ولي اعمال مرتضان با يك سري تمارين و رياضتهاي خاص و مشكل حاصل ميشود، و هر كسي ميتواند به آن دست پيدا كند. از سوي ديگر اعمال مرتضان و سحر ساحران ممكن است با سحر و كاري قويتر مغلوب گردد. همانطور كه با اعجاز موسي 7 ساحران بساط خويش را برچيدند و اعتراف كردند كه اين عمل، عمل بشر نيست، و نتوانستند بر آن غالب شوند و در نهايت اعتراف به عجز خويش كردند، ولي معجزات پيامبران هيچگاه مغلوب عملي ديگر نميشود. نكتة ديگر در معجزات اين است كه اعجاز با اذن الهي است و در راستاي ادعاي نبوت ميباشد. به عبارت ديگر اگر عملي خارق العاده بود و مغلوب نشد و اذن الهي را به همراه داشت و آورندة آن ادعاي ارتباط با خداوند را داشت (نبوت) به آن معجزه ميگويند. ولي اگر همة شرايط وجود داشت ولي ادعاي نبوت در آن نبود، به آن كرامت ميگويند، كه حكايت از ارتباط آورندة آن با خداوند دارد ولي نه به عنوان نبي، و لو اين كه اين عمل در ظاهر با معجزه تفاوت ماهوي نيز نداشته باشد. لازم به ذكر است كه اگر آورندة كرامت ادعاي امامت داشت، كرامت او دليل بر صدق اعداي امامت او است، و اگر هماره باهيچ ادعائي نبود مانند كراماتي كه از اولياي خدا و يا امام زادهها سر ميزند، فقط دليل به جايگاه ويژة او از نظر طهارت و پاكي و تقوا و صداقت و لطف خاص الهي است. البته اين مطالب طبق نظر شيعه است و اهل تسنن براي امام به همان معنايي كه خودشان قبول دارند، نه معجزه لازم و ضروري است و نه اينكه از امام اين گونه اعمال صادر ميشود، آنها ميگويند اولاً: صدور كرامت ضرورتي ندارد، ثانياً: كرامت و عمل خارق عادت از آنها صادر نميشود. ب - آيا در هر زماني بشر نيازمند معجزه مي باشد؟ شكي نيست كه پس از آخرين معجزة پيامبر اسلام9 يعني قرآن كريم كه معجزة جاويد نيز ميباشد، امروزه ديگري نيازي به آوردن معجزه نيست چرا كه معجزه در اصطلاح كلامي آن مختص انبياء است و با ختم نبوت آوردن معجزه هم پايان يافت، و معجزة دائمي پيامبر يعني قرآن تا قيامت كافي خواهد بود، و اين به معناي عدم صدور معجزات از امام زادهها و اولياي الهي كه در واقع همان كرامات است نمي باشد، لذا در هر عصري و زماني كرامات متعدد از بزرگان بالوجدان قابل مشاهده و لمس است و قابل انكار نيست، و از هرگونه تهمتي و خرافهاي به دور است، كه در جاي خود به تفصيل در اثبات اين گونه كرامات ادله اقامه شده است كه مجالي ديگر را ميطلبد. فصل پنج: آيا معجزه با قانون عليت منافات دارد؟ سؤال ديگري كه بايد به آن پاسخ داد و در اذهان اكثر اهل مطالعه و دقت وجود دارد. سازگاري معجزه با قانون عليت است. برخي توهم كردهاند كه اگر معجزه واقعيت داشته باشد قانون عليت نقض شده است، آنها در واقع معجزه را معلول بدون علت تصور كردهاند. و عدهاي هم معتقدند كه تمام علتهاي عالم شناخته شده است، و اگر معجزه علت دارد ما بايد آن را بشناسيم، بله ممكن است در گذشته به دليل عدم اختراعات و اكتشافات جديد علمي و نبود دستگاههاي پيشرفته و نبود تكنولوژي علمي، علت معجزه براي مردم معلوم نبوده است، ولي امروزه اين امر ميسر شده است، و چون براي آن معجزات علتي نمييابيم پس معجزات معلولاتي هستند بدون علت. در جواب ميگوييم: قانون عليت ميگويد: هر معلولي علتي دارد، ما هم قبول كرديم كه معجزه معلول است پس در واقع اعتراف كردهايم كه معجزه داراي علت است، نه اين كه اتفاق و تصادفي بدون علت است، و از طرف ديگر اعتراف داريم كه بايد سنخيت بين علت و معلول وجود داشته باشد، يعني معجزه (معلول) از علت معين صادر شده است نه از هر علت، و نيز اين علت توانايي صدور چنين معلولي را دارد. بنابراين، هم اصل عليت و هم سنخيت علت و معلول را در معجزه پذيرفتهايم، و سنخيت در فاعلي كه معلول را ايجاد ميكند به اين معنا است كه واجد كمال معلول باشد، و ذاتش كاملتر از معلول باشد، و در واقع معلول شعاع و مرتبة ضيعفي از وجود علت به وجود آورندة خود باشد، (فاقد الشيء غير معط له) «فاقد چيزي نميتواند اعطا كنندة آن باشد». و نيز سنخيت در فاعلهاي مادي و طبيعي به معناي معد (زمينساز) سهتند نه موجد (ايجاد كننده). سنخيت در قسم أول (علت موجد) در معجزه وجود دارد، زيرا موجد معجزه خداوند است كه داراي تمام كمالات معلول خود است، و در قسم دوم (علت مادي و طبيعي كه براي معلول خود معد هستند) بايد علل معد را با تجزيه بشناسيم و به آنها دست پيدا كنيم. آيا تجربه ثابت كرده است كه يك پديدة مادي هيچ علت مجرد و غير مادي ندارد؟ خير، زيرا مجردات از حوزة تجربه خارجاند. و از سوي ديگر آيا علل طبيعي علل انحصاري هستند، و علل جانشين ندارند؟ يقيناً انصحاري نيستند و علل جانشين پذير دارند، ولي ما به تمام آنها واقف نيستيم و تمام علل و علل جانشين پذير را نميشناسيم چرا كه ممكن است علت معجزه يك علت غير مادي و مجرد باشد مانند نفس و ارادة پيامبر خدا. پس معجزه معلولي است داراي علت كه علت آن نوعي علت ماوراء طبيعي و متافزيكي است، و قابل شناخت علمي نيست و به اذن خدا است. <!--[if !supportLists]-->- <!--[endif]-->نتيجه گيري: با تعريفي كه از معجزه و سحر و كرامت و بيان شرايط و ويژگيهاي هر يك داشتيم، فرق آنها با يكديگر روشن شد، و از خلط هر يك با ديگري جلوگيري به عمل آمد، لذا به هر عمل خارق عادتي نمي توان معجزه گفت. و در قسمت ديگر گفتيم كه: با وجود قرآن كريم و خاتميت رسول اكرم9 نيازي به معجزة جديد نيست، و اين سخن با صدور كرامات از اولياي الهي و امامزادگان منافات ندارد. و در قسمت سوم از اين فضل گفته شد كه: معجزه با قانون عليت تعارض و تنافي ندارد، چرا كه معجزه خود معلولي است داراي علت، اگر چه تمام علتها براي ما شناخته شده نيست، و از سوي ديگر ما علت انحصاري نداريم بلكه علتهاي جانشين پذير نيز وجود دارند، بنابراين، ممكن است علت معجزه علتي ناشناخته و يا علتي متافيزيكي و ماوراء طبيعي باشد. 1. ايضاح المراد في شرح تجريد الاعتقاد، علي رباني گلپايگاني، مؤسسه امام صادق 7 2. تفسير نمونه، آيت الله مكارم شيرازي و جمعي از نويسندگان، دارالكتب الاسلاميه، ج بيستم، 1380 ش. 3. الاليهات، بخش نبوت، ابن سينا. 4. آموزش عقائد، آيت الله مصباح يزدي، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي / 1378 ش. 5. آموزش عقائد، غرويان، دارالعلم. 6. كليات سعدي بر اساس نظر محمد علي فروغي، نشر پيمان، چ سوم / 80. 7. معارف اسلامي امير ديواني و محمد سعيدي مهر، دفتر نشر معارف، چ پانزدهم / 1380ش. 8. مجموعه آثار، شهيد علامه مرتضي مطهري، انتشارات صدرا. 9. الكامل في التاريخ، ابن اثير. 10. مرآة العقول، محمد باقر مجلسي، دارالكتب الاسلامية. 11. شرح اصول كاف، محمد صالح مازندراني، دار احياء التراث العربي. 12. شرح المقاصد، سعد تفتازاني، منشورات الشريف الرضي قم. 13. شرح المواقف، عضد الدين ايجي، منشورات الشريف الرضي، قم. 14. الوحي المحمدي، رشيد رضا. 15. النبوات، ابن تيمية. 16. المطالب العالية، فخر رازي. 17. المنقذ من التقليد، احمصي رازي. 18. تفسير التبيان، شيخ طوسي، ج أول، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي قم، 1409 ق. 19. شرح نهج البلاغه، محمدتقي جعفري. 20. الفتوحات الكمية، ابن عربي، دارالكتب العلمية بيروت. 21. نهج البلاغه، سيد رضي. 22. گوهر مراد، علامه عبدالرزاق لاهيجي، كنگره حكيم عبدالرزاق، تهران / 72. 23. مجموعه مصنفات، شيخ اشراق. 24. الشواهد الربوبية، صدرا، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي قم، ج سوم / 82. 25. مجموعه رسائل، ملاهادي سبزواري. 26. الميزان، علامه طباطبايي، دارالعلم. 27. آشنايي با قرآن، شهيد مطهري. 28. طلب و اراده، امام خميني 1، انتشارات علمي و فرهنگي / 62. 29. الاسفار الأربعة، صدار، مكتبة مصطفوي، قم. 30. اعجاز از نظر عقل و قرآن، علامه طباطبايي. 31. الاليهات، جعفر سبحاني. 32. الارشارات، ابن سينا، دفتر نشر كتاب، 1403 ق، چ دوم. 33. المطارحات، شيخ اشراق. 34. مصباح الهداية، امام خميني1. 35 . رساله وحدت از ديدگاه عارف و حكيم، علامه حسنزاده آملي. 36. توضيح المراد، سيدهاشم حسيني طهراني، انتشارات مفيد، چ سوم / 65. 37. راهنماشناسي، آيت الله مصباح يزدي، مركز مديريت حوزه قم، چ أول / 67. 38. آيين وهابيت، آيت الله جعفر سبحاني، نشر جامعه مدرسين. 39. محمد 9 خاتم پيامبران، محمدتقي شريعتي <!--[if !supportFootnotes]-->
<!--[endif]-->
|