|
بسم الله الرحمن الرحیم مرگ از منظر قرآن كريم : حجه الاسلام مجتبی گودرزی مرگ در مقابل حيات به معناي از دست رفتن نيرو و توان يك شيء است و معاني ديگر آن مانند: غيرقابل كشت بودن زمين، خفتن، خاموش شدنِ آتش و ... به همين معنا باز ميگردد با بررسي واژه موت و مشتقات آن در 143 آيه از قرآن كريم، معلوم ميشود. موت داراي انواع گوناگوني است كه در مقابل انواع حيات استعمال شده است. از جمله: موت در برابر قوّه ناميّه حيوان و گياه. مانند: (يُحييالارضَ بعد موتها) زوال قوّه حاسّه. مانند: (يا لَيتني مِتُّ قبلَ هذا) زوال قوّه عاقله. مانند: (اَوَ مَن كان ميّتاً فاَحْييَناهُ) حزن و خوفي كه مكدّر حيات است. مانند: (و يَأتيه الموتُ مِن كل مَكانٍ و ما هو بميّت) خواب كه مرگ خفيف است. مانند: (و هو الَّذي يَتوفّاكم بالليّل) زوال قوّه حيواني و جدايي روح از جسد مانند: (كلُّ نفسٍ ذائقهُ الموتَ) برخي محقّقين وجوه ديگري نيز براي موت و مرگ از آيات شريفه استفاده كردهاند. مانند: بيرون شدن جان و بازگشت دوباره آن. (ثُمَّ بعثناكُم مِن بعدِ مَوتِكم) و مرگ دائمي (لقد كُنتم تَمنُّون الموت) و نطفه (كيفَ تكفرون بِالله و كنتم أمواتاً) و گمراهي (اَوَ مَن كان ميّتاً فاحييناه و جَعلنا له نوراً يَمشي به فيالنّاس) صاحب تفسير تبيان نيز در ذيل آيه (و يَأتيه الموت مِن كل مكانٍ و ما هو بميّت) ايتان الموت را به معناي اسبابالموت دانسته است. اما با عنايت به استعمالات مختلف كلمهي موت در قرآن كريم. در همهي اين موارد، نوعي فقدان و از ميان رفتن يا فقدان نيرو و توانايي، وجود دارد. و نيز امكان يك معنا براي موت يعني مرگ دائمي و باقي معاني را در حكم نازل منزلهي آن دانستن،وجود دارد و استبعادي در آن نيست.البته اين معنا از مرگ معناي عام، آن است كه شامل همهي موجودات ميشود. و مرگ نسبت به انسان در فرهنگ قرآن به معناي وفات است . وفات يعني اخذ تام و در اختيار گرفتن تمام و كمال يك حقيقت و انتقال آن به سراي ديگر، نه فوت به معناي زوال و نابودي. انسان در فرهنگ قرآن متوّفي است نه ضالّ و مرگ توفّي است نه ضلالت و گمشدن در زمين، و متوّفي خداوند متعال و ملكالموت و ملائكه الهي هستند. اين معنا از مرگ به همراه نكات جالب آن از آيات متعددي استنباط ميشود. از جمله: 1. آيه شريفه (اللهُ يَتوفَّيالاَنفس حينَ موتها و الَّتي لم تَمُت في منامها فَيُمسك الَّتي قَضي عليها الموت و يُرسل الاخري الي أجلٍ مُسمَّي إنَّ في ذلك لاياتٍ لقومٍ يَتفكّرون). «خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض ميكند و ارواحي را كه نمردهاند نيز به هنگام خواب ميگيرد. سپس ارواح كساني را كه فرمان مرگشان را صادر كرده نگه ميدارد و ارواح ديگري را كه بايد زنده بمانند باز ميگرداند تا سرآمد معيني، در اين امر نشانههاي روشني است براي كساني كه اهل انديشهاند.»در آيه فوق درست است كه واژه توفّي مستقيماً به معناي مرگ نيامده ولي با عنايت به اخذ و حفظ انفس، در آن معنا به كار رفته است و علّت استفاده از اين كلمه، جواب دادن به كساني است كه مرگ را نابودي و گمشدن و باطلشدن ميپنداشتند و الا خداوند از واژه موت استفاده ميكرد. امّا چون خداوند نفس انسان را هنگام مرگ به طور كامل از بدنش جدا كرده، و آن را حفظ ميكند واژه توفّي به كار رفته است. آيتالله شهيد مطهري نيز درباره استعمال كلمه توفّي كه در چهارده آيه از قرآن وجود دارد. چنين آورده است: «از اين واژه چنين استنباط ميشود كه مرگ از نظر قرآن تحويل گرفتن است يعني انسان در حين مرگ به تمام شخصيّت و واقعيّتش در تحويل مأموران الهي قرار ميگيرد و آنان انسان را دريافت ميكنند، اين تعبير ميرساند كه اوّلاً: مرگ نابودي و فنا نيست بلكه انتقال از عالمي و نشئهاي به عالم ديگر است. و اين حيات به گونهاي ديگر ادامه مييابد.ثانياً: شخصيّت و مَنِ واقعي انسان همان است كه در قرآن از آن به نفس و روح تعبير شده است: نه بدن و جهازات بدني كه تدريجاً منهدم ميشود. ثالثاً: روح يا نفس انسان كه جاودانگي انسان به واسطه اوست از نظر مقام و رتبهي وجودي در افقي مافوق مادّه و مادّيات قرار دارد.» بنابراين از تدبّر در آيه مذكور نكات ذيل حاصل ميگردد: 1. توفّي به معناي موت نيست بلكه به معناي اخذ كردن و حفظ كردن و قبض أنفس است.و توفّي در آيه شريفه شامل دو مرحله ميشود: 1. حين موت و مرگ 2. حين نوم و خواب. پس اگر موت براي انسان حتمي شد نفس، ديگر به جسد برنميگردد و اگر موت حتمي نشد و قضاي الهي بر آن تعلّق نگرفت نفس، بر ميگردد و تا زمان معيّن به بدن تعلّق ميگيرد. پس مفهوم توفّي هم بر موت انطباق دارد، و هم بر نوم و هم بر مصاديقي ديگر چرا كه توفّي در قرآن هميشه منطبق بر معناي مرگ نيست. پس توفّي يعني اخذ كه داراي مصاديقي است. گاهي بر موت و گاهي بر خواب تطبيق ميكند و از سوي ديگر اگر توفّي به معناي إِماته باشد معناي آيه صحيح نخواهد بود چرا كه در واقع اين گونه ميشود (اللهُ يُميت الَّتي لم تَمُت) و اين هم تناقض است با توجه به اين كه التي عطف به انفس باشد. 2. مرگ و خواب از يك سنخ هستند و در رديف هم ذكر شدهاند با اين تفاوت كه گرفتن نفس و قطع علاقه در خواب، موقتي است ولي در مرگ، به طور كلي و هميشگي و نوع كاملي از قبض است. و اين حكايت از نوعي جدايي نفس از بدن در مرگ دارد. 3. عمر انسان محدود و مشخص است و اجازهي حيات و زندگي تا زمان معيّني است و مرگ انسان تحت مشيّت خداوند است. 4. انسان تركيبي از نفس (روح) و بدن است و نفس گوهري است كه ملاك شخصيّت واقعي اوست.و ارتباط اين دو بعد مايه حيات بدن است همانگونه كه قطع ارتباط آنها مايه مرگ بدن است. 5. نفس و روح غير از بدن است و با انهدام بدن از بين نميرود بلكه باقي ميماند. 6. چون توفّي به معناي اخذ و گرفتن است و يكي از مصاديق آن مرگ است. پس مرگ يعني تحويل گرفتن روح و حيات انسان، كه همان خروج روح از بدن و حفظ كردن آن در عالم ديگر ميباشد. كه بر اين معنا يعني تحويل گرفتن و انتقال روح آيات زيادي دلالت دارد. 7. در مرگ كه يكي از مصاديق توفّي است، همه حقيقت انسان به سرايي ديگر منتقل شده و چيزي از حقيقت او در جهان طبيعت نميماند، و از بين نميرود. 8. آياتي كه بر توفّي انسان دلالت ميكنند از جمله آيه: «اللهُ يَتوفّي الاَنفس حينَ موتها» شاهدي است بر حيات پس از مرگ و شامل همگان ميشود (مؤمن و كافر) 9. براساس اين آيه، مرگ، نابودي نيست، بلكه نوعي انتقال از نشئهاي به نشئه ديگر و آغاز زندگي جديد است. 2. آيه ديگر «كلُّ نفسٍ ذائقَهُ الموت» است. يعني «هر نفسي چشنده مرگ است»اين قسمت از آيه با همين عبارات در سه سوره از قرآن آمده است. و اين گونه تعابير حكايت از سرنوشتي قطعي براي هر انسان دارد. و در واقع بيانگر اين است كه مرگ يك قانون عمومي و سنّت همگاني است. و هر كسي مرگ را ميچشد. براي تحليل آيه فوق نكاتي وجود دارد كه توجّه به آن ضروري به نظر ميرسد از جمله: 1- نفس به معناي«همان چيز» است و نَفسُ الإنسان به معناي خود انسان و نَفسُ الشَّيء به معناي خود شيء است كه در صورت اضافهشدن يا تأكيد لفظ ميكند و يا تأكيد معنا نفس گاهي در شخص انساني كه مركّب از روح و جسم است استعمال شده و گاهي فقط در روح انساني كه مايه تشخص شخص است استعمال ميشود. به هر جهت منظور از نفس در آيه شريفه فقط انسان است نه موجودات ديگر مثل جِن و مَلَك گرچه آنها نيز حيات دارند. مؤيد اين مطلب، ما قبل و ما بعد آيّه شريفه است كه سخن از انسان است. از اين رو در جاي ديگر در ادامه آيه ميفرمايد: «إنَّما تُؤَّفون أُجوركم يومَ القيامه» كه شامل جماد و مانند آن نخواهد بود.پس منظور از نفس در اين آيه فقط روح آدمي نيست چون معهود كلام خداوند نيست كه نسبت موت را به روح انسان داده باشد. 2- موت، كه به معناي نداشتن حيات و آثار حيات است نسبت به كسي كه قابليت داشتن آنرا دارد. و يا به اعتقاد فلاسفه همان مفارقت روح از بدن و قطع علاقهي تدبيري آن و يا به معنايي كه در روايات آمده است. يعني انتقال از عالمي به عالم ديگر. به هر جهت اينگونه معاني براي مرگ، معاني است كه يا عقل در آن دخالت كرده و يا نقل، نه معنا و نه حقيقت مرگ، اما معناي مرگ در آيه مذكور وصف آدمي است به اعتبار بدنش چرا كه در هيچ يك از كلام خداوند ديده نشده كه روح انسان متّصف به مرگ باشد. 3. ذائِقَهُ الموت، كه به معناي چشندهي مرگ ميباشد. در نظر بسياري از مفسّران از جلمه فخر رازي، تصريح شده است كه از اين آيه استفاده ميشود آنچه ميميرد بدن است نه روح، و مرگ عبارت است از قطع علاقه روان از تن، پس مرگ، روح را نميميراند، بلكه روح، مرگ را ميچشد و در خود هضم ميكند، آن سان كه انسان شربت را ميچشد و در خود هضم ميكند. بنابراين آنچه چشيده ميشود (مرگ) از بين ميرود نه چشنده ... روح انسان با چشيدن مرگ از تحوّل و انتقال ميرَهد. از اين رو قرآن درباره ساكنان بهشت ميفرمايد: (لا يَذوقون فيهاالموت الا الموتَة الاُولي) «پس از سركشيدن عصاره حيات و چشيدن مرگ اول ديگر مرگي نخواهند چشيد. يعني تحوّل و انتقالي نخواهند داشت. از سوي ديگر چون الفاظ براي ارواح معاني وضع شدهاند نه براي مصاديق مادي و شخصي آنها مانند واژه نور در آيه (اللهُ نورُالسَّموات والاَرض)، كه خصوصيتّي در آن لحاظ نشده است هم بر انوار و مصاديق مادي اطلاق ميشود. و هم بر انوار و مصاديق معنوي، واژه ذوق به معناي چشيدن نيز اينگونه است يعني خواه چشنده و چشيده شده مادّي باشند خواه مجرّد. در نتيجه اطلاق ذوق در آيه مذكور حقيقت است نه مجاز و انسان حقيقتاً چشنده است نه مجازاً و پديده مرگ حقيقتاً چشيده ميشود نه مجازاً، همانگونه كه شيخ طوسي(ره) گمان كرده و گفته است. واژه ذوق در اين آيه از نوع مَجاز است زيرا مرگ مانند مزه غذا چيزي نيست كه نفس انسان آن را بچشد و همانطور كه عرب مجازاً ميگويد (شَرُب كَأسَ المنون) «جام مرگ را سر كشيد» قرآن نيز مجازاً ميگويد: هر نفسي مرگ را ميچشد»با عنايت به مطالب فوق درباره آية مذكور نكات ذيل از آن استفاده ميگردد: مرگ قانوني كلي و عمومي است و استثناء پذير نيست.اين قانون مربوط به همين دنيا و جهان تكليف است نه آخرت. بُعد واقعي انسان با مرگ نميميرد چرا كه معناي چشيدن اين است كه روح باقي است و مرگ را درك ميكند. و نيز استفاده ميشود كه روح غير از بدن است چرا كه با مرگ آن باقي است.آيه شريفه ناظر به انسان است نه موجودات زندة ديگر. زيرا ما قبل و ما بعد آيه درباره انسان است. و از ديدگاه قرآن مرگ براي همهي انسانها از مقرّرات حتمي و تخلُّف ناپذير است. و كسي نميتواند از آن فرار كند هر چند در برجهاي محكم باشد. مرگ، روح را نميميراند، بلكه روح، مرگ را ميچشد و در واقع مرگ وصف انسان است به اعتبار بدنش. ادامه دارد...........
|